تبليغاتX
عاشقانه های یک تنها


عاشقانه های یک تنها

آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون

نفرين به عشق و عاشقي

نفرين به بخت و سرنوشت

به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!

نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو!

به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو!


وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه

وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم

کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم

حالا عکست تنها يادگار از تو

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجودم

کاش از اول نميدونستي که من عاشق تو بودم
نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 16:14 توسط لیلی| |

 
هر طرف رو نگاه ميکنم تو رو ميبينم عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..

اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم...

می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری...

می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه...

می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم .دلم گرفته...!!

مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!

روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که …………

هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نمیشم..!! ياد اون

 چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز

 نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با

 شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر

بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف

بشن تا نگاهی که به توخيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟

ميدونی... 

تو هيچوقت نتونستی ذهنمو بخونی..

اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی..

صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم٬ عشق من پاک بود..

  وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم...

اما هیچ وقت نفهمیدی...

اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..

ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی......

 
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 18:46 توسط لیلی| |

 
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
 
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
 
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
 
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم بشت ابرها  وزار زار گریه میکنم

 

پس وقتی که بارون میزنه بدون که بی قرارتم.


تو دنیا دوتا نابینا رو میشناسم:

 

یکی تو ٬ که هیچوقت دوست داشتنمو ندیدی!

 

یکی من٬ که جزتو کسی رو نمی بینم...

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 15:9 توسط لیلی| |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم، سکوت را فراموش میکردی، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم، چشمهایم را میشستی و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی.

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، نگاهت را تا ابد بر من میدوختی، تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش ببرم.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای از مرگ سخن نمی گفتی ، که این غریب تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، آنقدر که همه چیزم را حتی جانم را فدایت می کردم . همه ی آن چیزها که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و سال ها برایش گریسته ام .

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، همه ی آن چیزهایی که تو را زندانی کرده اند رها می کردی، غرورت، قلبت،حرفت و ...

دیگر نای نوشتنی نیست که تو خود باید بدانی که چقدر دوستت دارم و تو زیباترین جهان برای منی، منی که عاشقت هستم و دوستت دارم برای همیشه.

 


مجنون را به محکمه عدل الهی بردند

گفتند : توبه کن

مجنون گفت : خدایا عاشقم عاشق ترم کن

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:20 توسط لیلی| |



فتوبلاگ بندرپیکس


 گفتی می آیم

 نیامدی

 گفتی می خواهمت

 نخواستی

 لااقل آمدن و نیامدن
 
خواستن و نخواستنت را سهمیه بندی میکردی
 
دار و ندارم تو بودی

 صبر و قرارم نیز

 شهر و دیارم تو بودی

 وقتی رفتی

 یک مجنون دیوانه 


...................................

 حاصل جمع رفتنت شد.



نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:35 توسط لیلی| |

 
اگر عشقی در این زمانه باشد آن عشق تویی!
 
اگر یک با وفا در این دنیا باشد آن با وفا تویی!

 
با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است ....

 
با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم !

 
اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است .

 
به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی!


اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم  زیرا پاکترین عشق در قلبم

 
است.

 
تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی .


اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند ، تو در میان آنها با محبت و عشقت


 به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی!


اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند و حتی یک لحظه نیز

 
 پیشمان نخواهی شد که در قلب منی .


آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم


حس کنی .

 
اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد ، دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است!


بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت ...

 
فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود . 


آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش

 
حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد .


تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی.!

 
اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی...!

 

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 17:7 توسط لیلی| |

 
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله
 
عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت
 
غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....
 
شاید  بتوانم به  رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را
 
به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن
 
عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما
 
روح ما هم به هم پیوند خورده.... و چه زیباست رویای با توبودن

اگه تو دنیا قرار بود جای چیزی باشم
 
دوست داشتم جای اشکات باشم
 
تو چشات متولد شم
 
رو گونه هات زندگی کنم 
 
و روی لبات بمیرم...
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:20 توسط لیلی| |

بیشتر وقت ها که با خودم خلوت می کنم...

بیشتر وقت ها که با فکر کردن به گذشته ای که میتونست به این تلخی نباشه..به رویا میرم....

بیشتر وقت هایی که تو رو اونجوری که میخوام تصور می کنم...

به وضوح می بینم که به نبودنت عادت کردم...باورت میشه؟؟؟؟؟

باور می کنی که با من چی کار کردی؟؟؟؟؟؟

منی که همیشه با تو و با خاطراتت بودم...دیگه به نبودنت عادت کردم....



امروز دلم

سراغ تو را گرفت .

گفتم :

ببین گوشه آسمان ،

ماه را

چه تنهاست . . .

چه تنها......

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 17:22 توسط لیلی| |

راستی میدانی، تمام یادگاری هایت را دور انداخته ام...

 ترانه ی عشق را با دیگری سروده ام؟

 نشانه ی مهرت را فراموش کرده ام؟ لابد متهمم میکنی!؟

امان نمیخواهم ..

اما حرف آخرم را هم بشنو :

تو را بیش از این به یاد دارم که  یادگاری ای بخواهد تلنگر ثانیه های روزگارش شود ...

در اندیشه ی من ،یادگاری ، تنها برای نیستی زاده خواهد شد  

باور نمی کنم که نمیدانستی   تمام هستی من بودی...!

 


اون رفته،خیلی وقته..کجا؟نمی دونم

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده....

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 18:55 توسط لیلی| |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت

 دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ،

رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی

  حس کنی که هنوز هم دوسش داری!

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی

  که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی

 اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی

 تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

 و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

 بگی گل من باغچه نو مبارک...!

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 19:33 توسط لیلی| |

برای تو مینویسم...بی آنکه بخوانی
برای تویی که به گمانم بهترین بودی برای من ،بهترینی که هست ،بهترینی که خواهد بود.کسی که به خیال خام خود ،مرادور می سازد از خود و غرق در خویش می کند،تا برهاندم از آن چیزهایی که عمری مرا به آن واداشته،
وهمراهی باشد برای راهی که در آن قدم گذاشته ام.
ودر کنارم باشد تا این روزهایی که با همه ی سختی بر من میگذرد را آرامشی اندک باشد برای دل زخم خورده ام وسر پر اندیشه ام.
وجوابی باشد برای سئوالات بی جوابم ،ولی کاش اینگونه بود...که نبود.
برای تویی که اولین وآخرین بودی برای من...
من عشق را اینچنین نمی خواهم.
کاش مجبور نبودم که حتا چشمم را بر خوبیهای تو ببندم.
کاش این نوشته ها همه ی آن چیزهایی بود که در ذهنم وول میخورد.عشق تو با همه ی تجربه هایی که به بهای گزافی بدست آوردم همه اش هیچ بود.
نمی دانم با آن همه عطش عشقی که در خود داشتم چرا تو سر راه من قرار گرفتی .
ولی خاطرات روزهای خوشی وناخوشی را در ذهنم ثبت خواهم کرد
بدرود ای عشق اولم که عشق دیگری جز تو در میان نیست ،...
بدرود ای دستان نوازشگر ،...
بدرود ای نگاه پر مهر،...
بدرود ای بوسه های آتشین ،...
بدرود ای گل های سرخ،...
بدرود ای شعله ی بیدار،...
بدرود ای پروانه های رقصان در نور ماه،و...

وباز هم پس از این تنهایی وحرف های گفتنی ام که گوشی برای شنیدنش نیست،وفراق طولانی ام وباز هم دلتنگی وانتظار وانتظارو انتظار...


تو را به خوبی می شناسم ٬ بویت را می شناسم

من شیفته ی تو ام

خداحافظ محبوبم

تو همیشه تک بودی

همیشه برایِ من بودی...!

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 9:38 توسط لیلی| |

من ترا بوسیدم
 
تا فراموش کنم قصه شیدایی را
 
تا بیامیزم بارنگ هوس
 
واپسین لحظه تنهایی را
 
من ترا بوسیدم
 
بهر تو از ره دور
 
ارمغان دگری آوردم 
 
مخمل نرم نوازش ها را
 
بر لب گرم تو جاری کردم
 
بی گناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست
 
ای سراپا تردید
 
موجم و دامن دریا از توست
 
آتشم وای مکن خاموشم
 
ای سرا پاتردید
 
ای امیدگذران!!!
 
مرو از آغوشم
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 11:10 توسط لیلی| |

 

آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...!

من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...!

 حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند...

خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...چگونه می توانم بی او زندگی کنم و

چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟

چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛ و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او... 

 دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد ؛ در

گوشم زمزمه کند...!؟

 چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند...

 اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم تا شاید روح گناهکارم آرام

گیرد و آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!! خورشیدکم برگرد...

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 17:12 توسط لیلی| |

یار ما را از جدایی غم نبود.

در غمش مجنون عاشق کم نبود.

بر سر پیمان خود محکم نبود. سهم من از عشق جز ماتم نبود.

با من دیوانه پیمان ساده بست .

ساده هم آن عهد وپیمان را شکست...

بی خبر پیمان یاری را گسست... این خبر ناگاه پشتم را شکست

 آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست...
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:32 توسط لیلی| |



اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
 
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
 
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
 
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
 
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
 
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
 
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
 
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
 
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
 
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
 
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم 
 
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو...
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 20:0 توسط لیلی| |

باز پاييز است...

باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است.

باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان.

باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران.

باز رنجورم، خداوندا پريشانم.

باز مي بيني كه بي تابانه گريانم.

باز پاييز است...

باز اين دنيا غم انگيز است.

باز پاييز است و هنگام جدائيها.

باز پاييز است و مرگ آشنائيها...!

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 19:40 توسط لیلی| |


 
در آغوشم بگیر...
 
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
 
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
 
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
 
قلبم به پایت افتاده است ...نرو
 
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
 
تنها تو را می خواهم
 
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
 
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم...
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:41 توسط لیلی| |

تو را دوست دارم
 
و وقتي تو نيستي غمگينم
 
و به آسمان آبي بالاي سرت
 
و اختراني که تو را میبینند رشک ميبرم
 
تو را دوست دارم
 
وآنچه ميکني درنظرم بي همتا جلوه مي کند
 
و بارها در تنهايي از خود پرسيده ام :
 
چرا آنهائيکه که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو هستند
 
تو را دوست دارم  
 
اما هنگامي که نيستي از هر صدايي بيزارم
 
حتي اگرصداي آناني باشد که دوستشان دارم
 
مي دانم که دوستت دارم ...
 
اما افسوس که ديگران دل ساده ام را کمتر باور مي کنند
 
و چه بسا به هنگام گذر مي بينم به من ميخندند
 
زيرا آشکارا مي نگرند نگاهم به دنبال توست!
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:25 توسط لیلی| |

به يادم دادي از رنگ محبت جان باختن را

فضاي قلب را ...با عشق ساختن را

ولي عشقي كه عاشق بي سبب از عشق مي ترسد

برو اي يار

كه من هرگز نفهميدم ...چرا بودي؟ چرا رفتي؟ چرا بر عشق دل بستی؟!!!

چرا عاشق شدي اي يار در اين دنياي بي هستي

ولي اين را بدان اي يار كه چون امروز دل بستي به لبخندم

 

و چون گفتي كه بي من همچو بيماري؛دلم را بر دلت بستم

نگو اي يار دگر احساس من بوي جفا ميداد

كه حتي هق هق اشكم صدايي از وفا مي داد

و عشقت رنگ عادت داشت...

و من هم عادتي داشتم

كه از عشق دروغين من تنفر داشتم

برو اي آشناي دور ...برو غمگين به دور از من به فردا هاي بي معنا

 و مي دانم كه تو بي عشق مي ميري

ولي هرگز فراموشم نكن چون كه برايت از نگاه گرم  ماهي ها

درون حوض؛قصه ي لبخند را ساختم

فراموشم نكن هرگز كه وقتي از تمام اين زمان دلتنگ بودي

از حرير نرم عشق برايت پوششي بافتم

و من خود اشك هايم را براي باد مي گفتم

و از عمق نگاه شب ؛به اميد صداي نور ؛تا صبح مي خفتم

برو اي آشناي دور...كه هرگز چون نگاهم آشنايي را نمي يابي

برو اي آشناي دور كه چون من هيچ كس اينگونه دلگرمت نخواهد كرد

برو اي آشناي دور كه جز من هيچ كس هرگز برايت قصه ي زيباي فردا رانخواهد گفت...

و من اين گونه آرامم...برو اي آشناي دور....
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:37 توسط لیلی| |

این روزها دلم می خواهد با تو بگویم

از روزهایی که نبودی

از لحظه‌هایی که ندیدی

از حرفهایی که نشنیدی

این روزها می‌خواهم با تو بگویم

از رفتارهای عادی‌

از روزهای ساکت و آرام

از ثانیه‌های خسته

از غصه‌های بی‌شمار

از لبخندهای تلخ و خنده های دروغین

از تمام چیزهایی که فرصتی نبود یا ندادی برای گفتنش

اما...

تو باز هم نیستی

مثل تمام روزهایی که نبودی

نبودن‌های تکراری

... و لحظه‌های من سکوت می‌کنند

تلخ تر از همیشه!
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 17:44 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست